تبليغاتX
حرفهای یه دلشکسته

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش^^^^^^^^^^^^^^^ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که

 

 در شهر دیگر بود سفارش دهد تا برایش ارسال کند . وقتی از گل فروشی خارج

 

 شددختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد .

 

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : (دختر خوب چرا گریه می کنی؟)

 

دخترک در حالی که گریه کرد گفت :(می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز

 

 بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود . مرد لبخندی

 

 زد و گفت : (با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم). وقتی از

 

 گل فروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست می خواهم تو را

 

 برسانم ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت آنجا و به قبرستان آن طرف اشاره

 

کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبره تازه نشست و گل را آنجا

 

 گذاشت مرد دلش شکست طاقت نیاورد به گل فروشی بر گشت دسته گل را گرفت

 

 و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد .

نوشته شده توسط عیسی انصاریان در چهارشنبه 1386/06/21 ساعت 2:10 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
من عیسی انصاریان
دیپلم رشته الکترونیک
ساکن شهرستان شهریار واقع در تهران
متولد 21/3/1368
آی دی من pesarake_sheytoone_l00s
فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط عیسی انصاریان محفوظ است.طراحی شده توسط مسعود.

کد آهنگ در وب نوا